واکسن
16 مرداده. دیشب خیلی بهم خوش گذشت ... مامانم صبح از خواب بیدارم کرد. من هنوز خوابم میومد. دست و صورتم رو مامانم برام شست. شیرم رو خوردم. مامانم لباس خوشگلام رو تنم کرد. من خیلی خوشحال بودم که می خوام بریم ددر. می خندیدم و با بابایی حرف میزدم. مامانم اومد و یه دوای بدمزه بهم داد. همچنان شاد و شنگول بودم که مامانی بغلم کرد که بریم. آخ جون ددر!!! توی بغل مامانم رفتیم درمانگاه نزدیک خونه ی مامانی. اما گفتند دیر اومدیم و تموم شد. مامانم با مامانی من رو با مترو بردند پاستور. این اولین مترو سواریم بود. البته من خواب بودم همه ی راه رو. روی تخت خوابوندنم. داشتم بیدار میشدم که مامانم زانوهام رو گرفت. ناراحت شدم، گریه ام ...











